سلام بچه ها.
هر کی گفت ویزویز طرفدار کدوم تیمه؟
من یه حدسهایی زدم. اما میخوام ببینم نظرشما هم چیه؟ تنها کسی هم که میدونه بابای ویزویزه.
به بهترین استدلال در مورد این قضیه جایزه داده میشه، نه اینکه فقط بگین آبی یا قرمز. جایزش هم میتونید از بابای ویزویز بگیرین

منتظر جواباتون هستم.
فعلا
+
نوشته شده در جمعه دهم فروردین 1386ساعت 23:47  توسط دایی بابای ویز ویز
|
سلامي گرم همراه با آرزوي سا لي سبز و با طراوت به اعضاي خانواده ويزويز،(فاميل،دوستان) به ويژه، بزرگترها، (
دايي باباي ويزويز و دايي مامان ويزويز )
اينروزا همه سرشون شلوغه ولي يادمون نره ما همه عضو يک خانواده ايم وويزويز ما بها نه ايست تا حرفايي که
گاهي اوقات تو جمعمون کمرنگ ميشه رو با گفتن به او بيان کنيم . اگر ميخوايم جمعي گرم و صميمي داشته باشيم و اين محيط دوستانه در اخلاق و رفتار ما تاثير خوبی بذاره، بعضی وقتا به هم چیزایی رو تذکر بدیم وجا داره اینو بگم که در ایام ویژه سال ، بزرگترا رو فراموش نکنیم.
بابای ویزویز متوجه این مطلب باشه که ویزویز ،درساشو فراموش نکنه. هر چند طفلک تقصیر نداره. معلوم نیست
دورو بریاش درس میخونن یا نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
ویزویزم ، پیکت رو به بابات ندی نقاشی کنه هآ.چون پیک برای بزرگاست نه بچه ها.
راستی تو هم برای چایی و کیک خونه ما دعوتی با یکی از خاله هات بیا
شاگرد گلم دلم برات تنگ شده ، بزودی ببینمت.
+
نوشته شده در دوشنبه ششم فروردین 1386ساعت 16:13  توسط معلم ویز ویز
|
سلام بچه ها. خوبین؟
یه خبر عجیب. یکی اومده اینجا و خودشو برادر کوچیک ویز ویز معرفی کرده. البته لهجه داره، اولش من شک کردم که شاید خالی میبنده،اما خیلی به ویزویز شبیهه. میگه با یکی از فامیلهای دورش واسه تعطیلات اومدن اینجا. اما مثل اینکه یه هدفای دیگه ای داشت، چون مرتب سراغ دخترخالش یعنی خواهر کامبیز رو میگرفت.
خلاصه به من بگین که قضیه چیه. آیا این واقعا برادر ویزویزه؟ اصلا نکنه ویزویز برادر داشته و ما خبر نداشتیم. شاید هم برادر ناتنی ویزویزه.
خلاصه من رو در جریان بگذارید.
راستی، عیدتون هم مبارک، سال خوبی داشته باشین
+
نوشته شده در جمعه سوم فروردین 1386ساعت 22:50  توسط دایی بابای ویز ویز
|
پنجشنبه صبح که بیدار شدم تصمیم گرفتم یه سری برم مدرسه ویزویز. درسته معلمش مرتب ما را از کارای ویزویز باخبر میکنه ولی این باعث نمیشه ما به مدرسه اش نریم. آخه کادر دفتری نمیگن اینا چقدر بی توجه به اوضاع ویزویز هستن؟؟؟؟؟؟
وقتی رسیدم آخرهای ساعت بود. از پشت در کلاس سرک کشیدم. ویزویز با اون قد کوچیکش ردیف جلو نشسته بود و غرق درس بود. معلمش منو دید. براش دست تکون دادم ورفتم تو دفتر نشستم. با اولیا مدرسه حرف زدم. خدا را شکر همه از ویزویز راضین. قربونش برم همه دوستش دارن. شیرین زبونو باهوش(درست مثل عمه اش ).
زنگ تفریح که خورد رفتم رو حیاط تا ویزویزو ببینم. باورش نمیشد که اومدم مدرسه اش. بغلش کردم و نشوندمش روی پام. ازش پرسیدم خونه عمو خوش میگذره؟ یه چشمک زدو گفت: آره خیلی باحاله....
بعد یه آهی کشید و گفت بابام خوبه؟دلم براش یه ذره شده. گفتم آره عزیزم. اونم دلش برات تنگ شده.
سرشو انداخت پایین. بدجوری بغض کرده بود.یواش گفت: ولی کمتر بهم سر میزنه. انگار منو یادش رفته. عمه ؟
- جون عمه
- اون وقتایی که پیش بابا بودم خیلی دوست داشتم کنارش بخوابم، ولی بعضی شبا خوابم نمیبرد. آخه تو دلش غصه اونقدر سروصدا میکردکه خوابم نمیبرد. بعضی شبا تو دل بقیه هم همین صدا میومد. چرا دل آدما اینجوریه؟ نمیشه اونقدر غذا بخورن که دیگه جای غصه توش نمونه؟؟؟
از حرفاش یه لحظه جا خوردم. نمیدونستم چی جوابشو بدم . گفتم خوب بیشتر وقتا از دل اونا صدای شادی میاد برای همین تو دوست داری کنارش بخوابی.
- صدای اونا یواشه. ولی غصه خیلی صداش بلند و ترسناکه، انگار دارن دیوار سوراخ میکنن. اون وقت آدما یادشون میره که الان یکی کنارشونه به خاطر این صدا چشماش گریه ای شده. یواشکی جا میذارن میرن و بهش سر نمیزنن.
سوالاش منو غافلگیر کرده بود. سرشو ناز کردمو گفتم: یه وقتایی غصه تو دل آدم خونه میکنه. اون وقت برای اینکه تو دل بقیه هم غصه نره، خودشونو از بقیه جدا کنن.
بهم نگاه کردوگفت: چرا ؟؟؟!!! یه روز عمو پورنگ گفت: بچه ها همه چیزتونو باهم تقسیم کنید حتی غصه هاتونو. ولی نگفت چه طوری. عمه تو می دونی چطوری ؟
براش جوابی نداشتم. گیج شده بودم. گفتم: خوب یه کاری می کنیم... یه نامه می نویسیم و از عمو پورنگ می پرسیم.
خندید و گفت باشه.
بردمش سر کلاس و از مدرسه اومدم بیرون .
حالا اگه شما جای من بودید، بهش چی جواب میدادید؟؟؟؟؟
راستی چرا وقتی غصه دار میشیم همه عزیزامونو فراموش میکنیم و فکر میکنیم تنها بودن بهتره؟؟ واقعا چرا؟؟؟!!!!!
منظور ویزویزو از این حرفا فهمیدید؟؟؟؟
+
نوشته شده در شنبه دوازدهم اسفند 1385ساعت 0:21  توسط عمه زهرا
|
اول از همه خاله مرضیه منم یزدی بلد نیستم و سعی می کنم بهش لهجه ای را یاد بدم که ما هم بفهمیم(باهم همدردیم بعد از اینهمه سال هنوز یاد نگرفتم) و خاله پریسا در مورد تلفظا خیالت راحت باشه
خوب این مطلب مربوط به یکشنبه میشه( روزی که ویزویز قرار بود از خونه ما بره خونه عموش)
.............
دیشب ویزویز اجازه گرفت که صبح کمی دیرتر به کلاس بیاد. (" اینکارو از بچه دانشجوها یاد گرفته؛ که مثل خونه خاله هر وقت دوست دارن بیان و هر وقت هم بخوان سرشونو زیر بندازن و از کلاس بزنن بیرون. هرچی باشه تو جمع دانشگاه رفت و آمد داره ")
منم مجبور شدم قبول کنم چون بهرحال مهمون بود و باید به عموش تحویل داده میشد.
ساعت 10 تو حیاط دیدمش. گفتم:' یادت هست که امروز کلاس گفتگو داریم؟' سری تکون داد = بله
حالا بشنوید از کلاسمون:
- خب بچه ها ، دوست دارین در مورد چی حرف بزنیم؟ هرکسی یه حرفی زد ؛ از میون اینا، ویزویز آهی کشید و گفت: "من با همه قهرم و هیچ حرفی ندارم..."
ولوله ای افتاد، .... چرا؟؟؟ ...... چی شده؟؟؟؟؟؟؟
با بغض گفت:
"آخه بابا، آدم اینهمه عمه وخاله وعمو و دایی و .... داشته باشه، و همه ادعا کنن دوست دارن ولی هیچ کدوم تو این چند روز حتی یه پیغام هم برام نذاشتن، حتی بابام که میگه اییییییییییییین همه دوستم داره. این چه روزگاریه؟"
(من همینطور نگاهش میکردم،دیدم راست میگه.)
دوباره آهی کشید و گفت:
" منو پیدا کردن تا باهام حرف بزنن، اما دریغ از یک نگاه. آخه هنوز 'معندس' نشدن (از این تلفظش یه لحظه خندم گرفت)، سرشون شلوغ شده. نمیدونم چند سال دیگه میخوان چیکار می کنن؟؟؟!!!!! میخوام برم تو جیباشون ببینم نکنه حرفاشون با من تموم شده و یکی دیگه را پیدا کردن"
همینطور می گفت و بچه ها هم دورشو گرفته بودن و غصه می خوردن. کلاس ما به همین حال گذشت تا زنگ خورد و منو با هزار مدل فکر مشغول کرد.
.....
راستی بچه ها کجایید؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
+
نوشته شده در سه شنبه هشتم اسفند 1385ساعت 19:24  توسط معلم ویز ویز
|
ویزویز مهمون خونه ماست.زندگی منو اون باید دیدنی باشه. هر چی باشه زیر نظره و نمیتونه از زیر درس دربره، هرچند که که شاگرد خوبیه و اینکارا از اون بعیده.
قرار بود براش جایزه بخرم، حالا قرار شده این جایزه یه تخته سیاه باشه که کنار اتاقش درست کنم تا روش املا کلمات را تمرین کنه. آخه امروز درس املا داشت. موقع تصحیح املا، همه از جمله ویزویز دور میز جمع شده بودند. با اون قد کوچیکش دائم دستاشو لبه میز می گرفتو بالا می پرید تا غلطاشو ببینه، به کلمه "یخچال" که رسیدم، دیدم ویزویز اینجوری نوشته: " یخشال"
نمیدونم بد شنیده بود یا با تلفظ زبون خودش نوشته بود، ناخودآگاه همه خندیدند. من دعواشون کردم. اما دیگه ویزویز را ندیدم. دنبالش گشتم، رفته بود زیر میز، قایم شده بود. با هزار نازوقربون آوردمش بیرون و بعد از مدرسه باهم اومدیم خونه
حالا فهمیدین چرا می خوام براش این جایزه را بخرم؟؟!!!
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385ساعت 23:22  توسط معلم ویز ویز
|
سلام به همگی
ویز ویز 2 روزه که مهمون منه.
فینگیلی(قناری من) در مورد ویزویز خیلی شنیده بود برای همین می خواست با اون آشنا بشه. وقتی فهمید که اون داره میاد ازم خواست ، قفسشو تمیز کنم.
فینگیلی چند هفته هست که که آواز نمی خونه . آخه بزرگ شده و باید براش جفت پیدا کنم و من بهش گفتم فکرشو نکن اون هم باهام قهر کرده ولی امروز بالاخره آشتی کرد و خوند الان هم زل زده به من و هی بالاشو تکون میده.(من خودم براش زن پیدا می کنم از فردا حیوناتونو به اون قالب نکیند)
ویزویزکه اومد تو خونه یک کم هیجان زده بود و پشت من قایم می شد باهم رفتیم تو اتاق من. بهش گفتم با فینگیلی آشنا شو ولی اون حسابی ترسیده بود و می گفت که می ترسه. کلی باهاش حرف زدم و گفتم که می تونند دوستای خوبی باشند، حالا اونقدر باهم دوست شدند که یه لحظه از هم جدا نمی شند.
بعد باهم رفتیم پیش مامانم. مامان کلی اونو تحویل گرفت و قرار شده براش جایزه بخره. البته ویزویز با مامان آشنا بود واز اینکه چند روزه پیششه خیلی خوشحاله(شاید دیگه غلط املا نداشته باشه)
راستی فینگیلی حلقه قفسشو آویزون کرده تا ویزویز بتونه باهاش تاب بخوره.
بازم بهتون سر می زنم.
قابل توجه بابای ویزویز، ویزویز میگه بنویسم چرا عمه شو سر کار میذارید؟؟؟؟ راستی میگه دلش براتون تنگ شده و قول میده زود برگرده به شرط اینکه دوباره اجازه بدید بیاد اینجا.
ویزویز کنار فینگیلی خواب رفته بهتره من کامپیوترو خاموش کنم تا بیدار نشدند آخه کلی باهم کتاب خوندند تا خواب رفتند
خوش باشید
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385ساعت 0:38  توسط عمه زهرا
|
بدون هیچ مقدمه ای این شعر رو اینجا میذارم واسه ویزویز جونم. میدونم که اونجا هیچ وقت دلت تنگ نمیشه اما اگه شد این شعر رو بخون دلت وا میشه:
Footprints
One night I had a dream--
I dreamed I was walking along the beach with the God
and across the sky flashed scenes from my life.
For each scene I noticed two sets of footprints,
one belonged to me and the other to the God.
When the last scene of my life flashed before me,
I looked back at the footprints in the sand.
I noticed that many times along the path of my life,
there was only one set of footprints.
I also noticed that it happened at the very lowest
and saddest times in my life.
This really bothered me and I questioned the God about it.
"God, you said that once I decided to follow you,
you would walk with me all the way,
but I have noticed that during the most troublesome times in my life
there is only one set of footprints.
"I don't understand why in times when I needed you most,
you should leave me."
The God replied, "My precious, precious child,
I love you and I would never, never leave you
during your times of trial and suffering.
"When you saw only one set of footprints,
it was then that I carried you."
+
نوشته شده در دوشنبه نهم بهمن 1385ساعت 0:49  توسط دایی بابای ویز ویز
|
سلام ویز ویز
مدتهاست که به تو فکر می کنم و توی فکرم به دنبال جایی برای تو میگردم . دیدم همه جای فکر منی و به جای خاصی احتیاج نداری. به اینکه کجا بودی و چه جوری اومدی، کاری ندارم به این جواب بده که چطوری خودت رو توی دل همه جا دادی؟
بذار خودم بگم، چون ایجوری بهتره، ممکنه به خاطر سادگیی که داری شکسته نفسی بکنی؛
تو کوچیکی ولی خیلی بزرگی. راحتی، همه جا میری، تعلقات نداری، به همه سر میزنی، دنیای همه هستی، در تنهایی بچه ها جا گرفتی.
تا حالا هرکه با کسی حرف زده یا در کنارش بوده واقعی نبوده، نقش بازی کرده چون کسی با کسی راحته که بتونه هرچی داره و توی فکرش می گذره را رو کنه. ولی تو خیلی راحت سفره دل همه رو باز کردی چه کوچک و چه بزرگ.
حالا می فهمم که همه هستیم ولی وجود نداریم. جا داره به تو تبریک بگم، سکوت تنهایی همه را شکستی.
راستی یه خبر خوش:
ویز ویز، این ترم جزو شاگردهای ممتاز شده به فکر یه جایزه خوب براش باشید
+
نوشته شده در سه شنبه سوم بهمن 1385ساعت 22:22  توسط معلم ویز ویز
|
سلام همه خوبین؟ من ویز ویز هستم. چند شب پیش به باباجون گفتم منم می خوام تو وبلاگ مطلب بزارم! اونم قبول کرد و منو کرد یکی از نویسندگان وبلاگ! امروزم می خوام اولین مطلبم رو بنویسم!
امروز صبح که از خواب پا شدم دیدم بابا داره رو سندلیش چرت می زنه! کامپیوترشم که طبق معمول روشن بود! منم رفتم رو زانوش نشستم. یه چند دقیقه بیشتر طول نکشید که خواب رفتم منم! بیدار که شدم دیدم داره لباس می پوشه. می دونستم امروز امتحان داره! اسم درسشم خیلی سخت بود! فکر کنم طراحی و نقاشی زبان و برنامه بود. احتمالا کارشون اینه که کارتون های برنامه کودک رو نقاشی می کنن! ولی بابا که نقاشیش خوب نیست که!!! حالا اینو ولش بقیه ماجرا رو بخونید! منم که دیدم تو خونه حوصلم سر میره زود حاظر شدم و گفتم منم میام! بابا گفت اونجا بیشتر حوصلت سر میره ها! ولی من بازم گفتم می خوام بیام. بابا هم چی بگه قبول کرد! قبلا چند دفعه رفته بودم دانشگاه ولی ایندفعه خیلی فرق می کرد! خلوت تر بود کلی. با بابا رفتیم تو یه سالن بزرگ که توش کلی آدم بودن! حالا می فهمیدم چرا دانشگاه خلوته! همه سردشون شده بود اومده بودن اینجا. خلاسه یه آقاهه اومد یه سری کاغذ داد به بچه ها. فکر کنم باید روش زبان و برنامه می کشیدن! واااااای بابا مداد رنگی نیاورده بود با خودش! حالا چیکار می کرد؟!! آروم از تو جیبش اومدم بیرون که اینو بهش بگم! ولی بهم گفت برگردم تو! حتما خودش یه فکری می کرد دیگه. یه ساعتی تو جیبش بودم. بزارید یه کم از جیب کاپشن بابام بگم!!
تو جیبش خیلی بامزس. یه گوشش یه نخ آویزونه که من اون طرفش رو هم بستم به اون طرف جیبش. راحت میشه باهاش تاب بازی کرد! نمی دونین چه کیفی میده. اون تهشم یه کم نخ نخیه! خیلی نرمه. خسته که میشم میرم اونجا می خوابم! خلاصه تو جیبش کلی بهم خوش می گذره!!! یهو سر و صدا زیاد شد. حدس زدم نقاشی ها تموم شده باشه! آروم سرم رو آوردم بیرون. وای چه خبر بود. همه داشتن راه می رفتن. از بابا پرسیدم چه خبر شده؟ دیدم خیلی ناراحته. خب منم که اینقدر نقاشیم خوبه بدون مداد رنگی نمی تونم خوشکل بکشم دیگه چه برسه به بابا. بهم گفت امتحان تموم شده می تونی بیای بیرون. منم اومدم بیرون و یه چرخ زدم تو سالن. یهو خاله مرضیه و خاله پریسا رو دیدم! از قیافه هاشون می شد فهمید که اونا هم مداد رنگی نداشتن و زشت کشیدن نقاشیشون رو. رفتم بهشون سلام کردم. هر وقت که منو می بینن کلی بغلم میکنن و قربون سدقم میرن! ولی معلوم بود اونا هم دارن مثل بابا غسه می خورن! آخه فقط احوالم رو پرسیدن! بعد از چند دقیقه بابا هم اومد. در مورد امتحان از هم پرسیدن. فهمیدم که همشون خیلی بد دادن امتحانشون رو! خیلی دلم واسشون سوخت! بعدشم بابا و خاله ها و چند تا دیگه از دوستاشون یه جا جمع شدن و در مورد یه مجله صحبت کردن. ولی بازم داشتن غسه می خوردن! حتی وقتی داشتن از هم خداحافظی می کردن! دیگه من عصبانی شدم دعواشون کردم! ولی دلم هم واسشون سوخت! می خوام برم با استادشون صحبت کنم که ارفاقشون کنه!! دعام کنید.
خب اینم ماجرای امروز من تو دانشگاه!
+
نوشته شده در دوشنبه هجدهم دی 1385ساعت 1:38  توسط ویز ویز
|